شما در حال مشاهده نسخه متنی وبسایت بیبیسی هستید که از داده کمتری استفاده میکند. نسخه اصلی وبسایت را که شامل تمام تصاویر و ویدیوهاست، مشاهده کنید.
بازگشت به وبسایت یا نسخه اصلی
اطلاعات بیشتر درباره نسخه لایت که برای مصرف کمتر حجم دادههاست
محاصره یا تله؛ تنگه هرمز چگونه خطرناکترین نقطه جهان شد؟
- نویسنده, سعید جعفری
- شغل, روزنامهنگار
- زمان مطالعه: ۱۷ دقیقه
تنگه هرمز، این بار فقط یک آبراه نیست؛ صحنهای است که در آن ایران و آمریکا هر دو تلاش میکنند که اراده طرف مقابل را بشکنند، بدون آنکه نام آن را جنگی تمامعیار بگذارند: کشتیها متوقف میشوند، مسیرها تغییر میکنند، مینها کابوس شرکتهای کشتیرانی شدهاند، قیمت نفت بالا میرود و هر پیام رادیویی، هر قایق تندرو و هر توقیف دریایی میتواند جرقهای برای دور تازهای از درگیری باشد.
محاصره دریایی بنادر و کشتیهای مرتبط با ایران از سوی آمریکا قرار بود که فشار را بر تهران افزایش دهد و راه را برای توافقی تازه باز کند اما این محاصره، دستکم تا اینجا، بیشتر از آن که پاسخی نهایی باشد، بخشی از بحران شده است.
ایران شاید نتواند در یک رویارویی مستقیم، مقابل نیروی دریایی آمریکا دست بالا را داشته باشد یا عبور عادی کشتیها را با زور به شرایط پیش از جنگ بازگرداند ولی این احتمالا پرسش اصلی نیست. پرسش مهمتر این است: آیا تهران میتواند محاصره را آنقدر پرهزینه، فرسایشی و بیثبات کند که واشنگتن ناچار شود میان تشدید جنگ و دادن امتیاز یکی را انتخاب کند؟
کارشناسان نظامی و دریایی مدتهاست هشدار میدهند که در میان گلوگاههای دریایی جهان، تنگه هرمز جایگاهی کمنظیر دارد. بابالمندب و دریای سرخ را میتوان تا حدی دور زد اما تنگه هرمز برای بخش بزرگی از نفت و گاز جهان جایگزین کامل ندارد. حدود یکپنجم نفت تجارتشده جهان و نزدیک به یکسوم صادرات گاز طبیعی مایع از این مسیر عبور میکند و خطوط لوله جایگزین نیز تنها بخشی از ظرفیت عادی تنگه را جبران میکنند.
همین ویژگیست که به ایران اجازه میدهد حتی با توان نظامی محدودتر از آمریکا، در میدان فشار روانی و اقتصادی بازی کند. اما انتخابها و گزینههای ایران در این بحران چیست؟
گزینه اول؛ شکستن محاصره یا فرسایشی کردن آن؟
در نگاه اول، ممکن است گزینه حکومت ایران روشن به نظر برسد: یا محاصره را میشکند یا زیر فشار آن میرود. اما تجربه رفتار جمهوری اسلامی در دهههای گذشته نشان میدهد که تهران غالبا در چنین دوگانههایی بازی نمیکند. راهبرد محتملتر، نه شکستن فوری محاصره است و نه پذیرش کامل آن، که فرسایشی کردن وضعیت است.
ایران دههها زیر تحریم زندگی کرده، شبکههای انتقال غیررسمی نفت ساخته، شرکتهای پوششی ایجاد کرده، مسیرهای غیرمستقیم را آزموده و یاد گرفته چگونه بخشی از اقتصاد خود را زیر فشار نگه دارد، بدون آنکه به نقطه تسلیم برسد.
همین سابقه باعث میشود این فرض که یک محاصره دریایی بتواند در مدت کوتاه تصمیم راهبردی تهران را تغییر دهد، با تردیدهای جدی روبهرو باشد. برخی تحلیلها درباره بحران تنگه هرمز نیز میگویند که ایران بهجای تکیه بر یک درگیری رسمی، میتواند با ترکیبی از تهدید، اختلال محدود، فشار بر بیمه دریایی و ایجاد نااطمینانی، حجم تردد را بهشدت کاهش دهد، بدون آنکه لازم باشد هر کشتی را مستقیما هدف قرار دهد.
آندریاس کریگ، مدرس ارشد دانشکده مطالعات امنیتی کینگز کالج لندن، به بیبیسی فارسی گفت که اگر جنگ تمامعیار از سر گرفته نشود و محاصره ادامه پیدا کند، ایران همچنان «فهرستی معنادار از گزینهها» در اختیار دارد.
او معتقد است تهران میتواند «بهجای شکستن محاصره، آن را آهسته و مرحلهای فرسوده کند». منظور او از این راهبرد، ایجاد اختلالهای انتخابی در تنگه هرمز، بازگشاییهای محدود، صدور مجوزهای موردی، تجارت پنهانی کشتی به کشتی، دستکاری پرچم و فرستندههای شناسایی و استفاده از نفتی است که پیشتر بارگیری شده و در دریا مانده است.
این با رفتار کلی جمهوری اسلامی ایران در بحرانهای گذشته سازگار است. تهران در بسیاری از مقاطع تلاش کرده از فشار مستقیم بهعنوان فرصتی برای تولید اهرم استفاده کند؛ نه با پیروزی نظامی آشکار، بلکه با افزایش هزینههای طرف مقابل.
در ماجرای تنگه هرمز هم چنین الگویی میتواند دوباره تکرار شود: عبور برخی کشتیها مجاز باشد، برخی متوقف شوند، برخی با هشدار روبهرو شوند و برخی دیگر در فضای خاکستری میان تهدید و مذاکره حرکت کنند. نتیجه چنین وضعیتی نه بسته شدن کامل مسیر است و نه بازگشت اعتماد تجاری. همین ابهام، برای شرکتهای بیمه و حملونقل کافی است تا محاسبات خود را تغییر دهند.
گزینه دوم؛ استفاده از تنگه هرمز بهعنوان اهرم مذاکره نه فقط میدان جنگ
تهران ممکن است تنگه هرمز را فقط ابزار نظامی نداند، بلکه آن را کارت مذاکره ببیند. هرچه محاصره آمریکا طولانیتر شود، ایران میتواند استدلال کند که اگر قرار است بنادر و کشتیهایش زیر فشار باشند، عبور دیگران هم نمیتواند عادی بماند. این همان جایی است که محاصره از یک ابزار فشار یکطرفه به بازی دوطرفه تبدیل میشود.
در هفتههای اخیر گزارشهایی از تلاش ایران برای اعمال مجوزهای عبور، دریافت عوارض یا اولویتبندی کشتیها منتشر شده است. حتی اگر بخشی از این ادعاها بیشتر جنگ روانی باشد تا سازوکار اجرایی پایدار، همین هم برای بازار کافی است. بازارها همیشه منتظر قطعیت نمیمانند. گاهی خود احتمال خطر، مسیر کشتیها را عوض میکند و قیمت بیمه و نفت را بالا میبرد.
در تحلیلهای نظامی درباره تنگه هرمز، بارها تاکید شده که ایران الزاما نیازی ندارد تنگه را به شکل کامل و دائمی ببندد، بلکه کافی است نشان دهد که میتواند امنیت این مسیر را مشروط، پرهزینه و غیرقابل پیشبینی کند.
در چنین شرایطی، محاصرهای که قرار بود نفوذ ایران را کاهش دهد، ممکن است بخشی از اهرم ایران را بازتولید کند. آندریاس کریگ هم میگوید که گزارشهای داخلی هفتههای اخیر نشان میدهند محاصره «ممکن است اهرم ایران بر تنگه را تقویت کند، نه اینکه آن را از بین ببرد» و تهران همچنان هرمز را بسان کارت چانهزنی میداند که در صورت نیاز میتواند دوباره «سلاح» شود.
اما این گزینهای بدون خطر برای ایران نیست. هرچه تهران بیشتر تنگه هرمز را به ابزار فشار تبدیل کند، کشورهای مصرفکننده انرژی، از اروپا تا آسیا، انگیزه بیشتری برای همراهی با عملیات دریایی آمریکا یا دستکم حمایت سیاسی از آن پیدا میکنند.
ایران در کوتاهمدت، ممکن است از افزایش قیمت و بالا رفتن ارزش اهرم چانهزنی خود سود ببرد؛ در بلندمدت، اما محتمل خواهد بود که همین اضطراب به شکلگیری ائتلافهای جدید علیه آن منجر شود.
گزارشهای مربوط به تلاش بریتانیا، فرانسه، ایتالیا و دیگر کشورها برای مشارکت در مینروبی یا بازگشایی مسیر، نشان میدهد که ادامه بحران میتواند پای بازیگران بیشتری را به این پهنه آبی باز کند.
گزینه سوم؛ دور زدن محاصره از مسیر اقتصاد خاکستری
ایران در برابر محاصره فقط گزینه نظامی ندارد. شاید یکی از مهمترین حوزههای پاسخ، همان جایی باشد که تهران در آن تجربه طولانی دارد: اقتصاد خاکستری نفت، حملونقل پنهان و شبکههای غیررسمی.
در سالهای تحریم، ایران از روشهایی مثل خاموش کردن فرستندهها، تغییر نام کشتیها، انتقال نفت کشتی به کشتی، استفاده از شرکتهای واسطه، پرچمهای ثالث و مسیرهای پیچیده بیمه و پرداخت بهره برده است.
محاصره دریایی آمریکا میتواند این شبکهها را دشوارتر و پرهزینهتر کند اما لزوما آنها را از بین نمیبرد. حتی در روزهای اخیر گزارشهایی درباره عبور برخی کشتیهای مرتبط با شبکههای سایه ایران از تنگه هرمز منتشر شده است؛ موضوعی که نشان میدهد اجرای محاصره در عمل با رخنهها و استثناهایی روبهروست.
ایران ممکن است بخشی از نفت خود را نه از مسیرهای عادی، بلکه با تاخیر، تخفیف، انتقال چندمرحلهای و استفاده از خریداران پرریسک بفروشد. چنین روشی، درآمد را کاهش میدهد ولی آن را به صفر نمیرساند.
اگر هدف واشنگتن خشک کردن منابع مالی ایران باشد، هر رخنه در محاصره، هزینه راهبردی دارد. از نگاه تهران، حتی فروش محدود نفت هم میتواند برای حفظ ساختار داخلی و تامین بخشی از هزینههای نظامی و امنیتی کافی باشد.
البته این گزینه نیز محدودیتهای جدی دارد. محاصره دریایی، در کنار تحریمهای مالی و نظارت ماهوارهای، هزینه این شبکهها را بالا میبرد و کشتیها، بیمهگران، بانکها و واسطهها همگی با ریسک بیشتر روبهرو میشوند.
از سوی دیگر، اگر آمریکا دامنه توقیف را به آبهای دورتر، از اقیانوس هند تا مسیرهای آسیایی، گسترش دهد، ایران برای حفظ جریان صادرات مجبور میشود بیشتر به شبکههایی تکیه کند که خود آسیبپذیر، گران و سیاسی هستند.
گزارشهای اخیر درباره توقیف یا رهگیری نفتکشهای مرتبط با ایران در خارج از تنگه هرمز نشان میدهد که واشنگتن در پی تبدیل محاصره محلی به فشار دریایی گستردهتر است.
چین: انرژی، ژئوپلیتیک و محاسبهگری محتاطانه
در میان همه بازیگران این بحران، چین، نامی است که کمتر در خط مقدم دیده میشود ولی نقش آن در تعیین نتیجه نهایی قابل توجه است. اگر هدف اصلی محاصره دریایی آمریکا، محدود کردن درآمدهای نفتی ایران باشد، نقش یکی از بزرگترین خریداران انرژی جهان را نمیتوان نادیده گرفت.
حتی در سالهای گذشته نیز طبق گزارشها، بخشی از نفت ایران، مستقیم یا از مسیرهای غیررسمی، به بازار چین راه پیدا کرده است؛ شبکهای که بر پایه انتقال کشتی به کشتی، تغییر پرچم و واسطههای تجاری شکل گرفته است.
با این حال، نقش چین در بحران تنگه هرمز فقط به عنوان خریدار نفت ایران تعریف نمیشود. پکن به همان اندازه که به نفت ایران نیاز دارد، به انرژی کشورهای عربی خلیج فارس نیز وابسته است.
بخش قابل توجهی از واردات نفت چین از عربستان سعودی، امارات متحده عربی و دیگر تولیدکنندگان منطقه تامین میشود. به همین دلیل، هرگونه اختلال طولانیمدت در تنگه هرمز نه فقط برای ایران، بلکه برای اقتصاد چین نیز پرهزینه خواهد بود.
در همین چارچوب، برخی تحلیلگران بر این باورند که محاصره دریایی آمریکا تنها با هدف فشار بر ایران طراحی نشده، بلکه میتواند در سطحی گستردهتر، بخشی از رقابت راهبردی واشنگتن با پکن نیز باشد.
از این زاویه، محدود کردن جریان نفت در یکی از حیاتیترین گلوگاههای انرژی جهان، میتواند بهطور غیرمستقیم فشار بر چین را نیز افزایش دهد؛ کشوری که رشد اقتصادی آن به ثبات بازارهای انرژی وابسته است.
در عین حال، روابط نزدیک سیاسی و اقتصادی میان تهران و پکن باعث شده برخی ناظران این پرسش را مطرح کنند که آیا چین میتواند در صورت لزوم برای کاهش تنش یا باز نگه داشتن تنگه هرمز به ایران فشار وارد کند یا نه.
پاسخ به این پرسش اما ساده نیست. هرچند چین در سالهای اخیر همکاریهای خود با ایران را گسترش داده، اما این روابط به معنای همسویی کامل نیست. پکن معمولا از ورود مستقیم به بحرانهای امنیتی پرهیز میکند و ترجیح میدهد نقش خود را در سطح دیپلماتیک و اقتصادی نگه دارد.
به همین دلیل، چین در موقعیتی پیچیده قرار گرفته است: از یک سو، به ثبات در تنگه هرمز نیاز دارد و از هرگونه اختلال گسترده در جریان انرژی متضرر میشود. از سوی دیگر، تمایلی ندارد در چارچوب سیاستهای آمریکا عمل کند یا در تقابل مستقیم با ایران قرار گیرد. این وضعیت باعث شده رویکرد پکن ترکیبی از احتیاط، عملگرایی و فاصلهگذاری باشد.
در چنین شرایطی به نظر میرسد نقش چین نه در شکستن محاصره، بلکه در «تنظیم شدت اثرات آن» قابل تعریف است. پکن میتواند با ادامه خرید محدود نفت، چشمپوشی نسبی از شبکههای غیررسمی یا تلاشهای دیپلماتیک برای کاهش تنش، بخشی از فشار را تعدیل کند، بدون آنکه بهطور کامل در یکی از دو سوی این بحران قرار بگیرد.
در نهایت، اگر بحران تنگه هرمز یک بازی فرسایشی شود، رفتار چین میتواند یکی از متغیرهای تعیینکننده باشد: این که تا چه حد حاضر است هزینه اقتصادی اختلال در انرژی را بپذیرد، تا چه اندازه روابط خود با ایران را حفظ کند، و در چه نقطهای تصمیم بگیرد برای ثبات بازار، نقش فعالتری ایفا کند. همین ابهام است که موقعیت چین را یکی از پیچیدهترین معادلات این بحران کرده است.
گزینه چهارم؛ جنگ نامتقارن دریایی؛ برای پیروزی نه فرسایش
گزینه نظامی ایران، اگر به معنای رویارویی مستقیم با نیروی دریایی آمریکا باشد، بسیار پرخطر و به احتمال زیاد نامتوازن است. ایران نمیتواند بهسادگی ناوگان آمریکا را شکست دهد یا کنترل کلاسیک دریایی برقرار کند. اما مسئله اصلی این نیست. جمهوری اسلامی در تنگه هرمز، نیازی به پیروزی «تمیز و قابل نمایش» ندارد و کافی است کاری کند که حضور آمریکا پرهزینه، پرریسک و از نظر سیاسی فرساینده شود.
این همان جایی است که زرادخانه نامتقارن ایران معنا پیدا میکند: مینهای دریایی، قایقهای تندرو، موشکهای ساحل به دریا، پهپادهای انتحاری، زیردریاییهای کوچک، شناورهای بیسرنشین، فریب راداری، هشدارهای رادیویی، و حملات پراکنده به کشتیها یا اطراف آنها.
در یک آبراه باریک که در نقطهای کمی بیش از ۳۰ کیلومتر عرض دارد، حتی برتری فناوری آمریکا هم بخشی از مزیت خود را از دست میدهد: زمان هشدار کوتاه است، فاصلهها کم است و مرز میان هشدار، مزاحمت، مینگذاری و حمله واقعی میتواند مبهم شود.
آندریاس کریگ اعتقاد دارد از منظر نظامی، ایران بعید است بتواند محاصره آمریکا را «مشخص و قاطع» بشکند، یعنی نیروی دریایی آمریکا را شکست دهد و تردد عادی تجاری را با زور برگرداند. اما به گفته او، این معیار درستی نیست: «ایران به یک پیروزی مرتب در میدان نبرد نیاز ندارد. همین که ایران این محاصره را پرهزینه، قابل دور زدن و از نظر سیاسی غیرجذاب کند، برایش کافی است.»
این نگاه با ارزیابی بسیاری از ناظران نظامی همخوان است. آنها معتقدند سپاه پاسداران در چنین محیطی نه به دنبال کنترل کامل دریا، بلکه به دنبال «انکار دسترسی» و ایجاد ابهام است. یعنی تنگه نه در اختیار کامل ایران باشد و نه در اختیار کامل آمریکا. چنین وضعیتی برای تجارت جهانی بسیار بد است ولی برای یک بازیگر ضعیفتر میتواند ابزار فشار باشد.
با این حال، هزینههای این گزینه برای ایران نیز سنگین است. هر حمله موفق به کشتیها یا نیروهای آمریکایی ممکن است پاسخ نظامی گستردهتری در پی داشته باشد.
اگر ایران از مین، موشک یا پهپاد علیه کشتیهای تجاری استفاده کند و تلفات انسانی بالا برود، حمایت دیپلماتیک از تهران کاهش خواهد یافت. حتی کشورهایی که مخالف سیاست آمریکا هستند، ممکن است در برابر تهدید مستقیم به کشتیرانی بینالمللی موضع سختتری بگیرند.
ضمن اینکه چنین اقداماتی میتواند از نظر حقوقی و سیاسی ایران را منزویتر کند. هرچند در شرایطی که جمهوری اسلامی برای خود یک تهدید موجودیتی احساس میکند، احتمالا بسیاری از محاسبات هم از منظر کلاسیک مورد ارزیابی قرار نگیرد و موضوعاتی چون ملاحظات حقوقی و سیاسی در درجه چندم اهمیت قرار گیرند.
ذکر این نکته هم ضروری است که امکان ایجاد اختلال در مسیر دریایی با کنترل این آبراه متفاوت است؛ ایران شاید بتواند در مسیر عبور و مرور تنگه هرمز برای مدت زمان مشخصی اختلال ایجاد کند اما تردید جدی وجود دارد که بتواند در میانمدت و بلندمدت چنین وضعیتی را حفظ کند.
گزینه پنجم؛ مینگذاری؛ ارزان برای ایران، گران برای دیگران
در میان ابزارهای نامتقارن ایران، مین دریایی جایگاه خاصی دارد. مینگذاری ارزانتر از جنگ کشتی با کشتی است، شناسایی آن دشوار است و پاکسازی آن زمانبر. یک مین واقعی یا حتی تهدید معتبر به مینگذاری میتواند مسیر کشتیها را تغییر دهد، بیمه را گران کند و شرکتهای کشتیرانی را مردد سازد.
گزارشهای اخیر نشان میدهد که آمریکا برای پاکسازی احتمالی مینها در تنگه از شناورها، غواصها و تجهیزات کنترل از راه دور استفاده میکند، اما تحلیلگران هشدار دادهاند که چنین عملیاتی ممکن است هفتهها یا حتی ماهها طول بکشد. تهدید مین، حتی پیش از اثبات گسترده بودن میدانهای مین، اثر روانی خود را بر بازار میگذارد.
برای ایران، مین میتواند ابزار ایدهآلی برای «جنگ خاکستری» باشد؛ چون تشخیص اینکه چه کسی، چه زمانی و چگونه آن را کار گذاشته، همیشه ساده نیست. قایقهای کوچک، لنجهای تجاری یا شناورهای ظاهرا غیرنظامی میتوانند بخشی از این ابهام را ایجاد کنند.
اما همین ابهام میتواند خطرناک هم باشد. اگر آمریکا به این نتیجه برسد که هر قایق مشکوک ممکن است در حال مینگذاری باشد، قواعد درگیری تهاجمیتر میشود و احتمال شلیک اشتباهی یا درگیری ناخواسته بالا میرود.
از منظر حقوقی نیز مینگذاری در تنگه بینالمللی میتواند فشار جهانی بر ایران را افزایش دهد. حتی اگر تهران استدلال کند که در پاسخ به محاصره آمریکا دست به چنین اقدامی زده، آسیب به کشتیهای غیرنظامی و مسیرهای انرژی میتواند مشروعیت این استدلال را تضعیف کند.
در مقابل، خود محاصره آمریکا نیز از نظر حقوقی محل بحث است، بهویژه اگر از بنادر ایران فراتر برود و عبور در تنگه یا مسیرهای کشورهای ثالث را تحت تاثیر قرار دهد. شماری تحلیلهای حقوقی میگویند که باید میان محاصره بنادر ایران و مسدود کردن خود تنگه هرمز تفاوت گذاشت، زیرا عبور ترانزیتی در تنگههای بینالمللی جایگاه حقوقی خاصی دارد.
گزینه ششم؛ انتقال بحران به بیرون از تنگه هرمز
جمهوری اسلامی ممکن است برای پاسخ به محاصره، فقط در تنگه هرمز بازی نکند. یکی از گزینههای تهران، پخش کردن فشار است: دریای سرخ، بابالمندب، عراق، لبنان یا حتی حوزه سایبری.
چنین راهبردی با منطق «افزایش هزینه برای شبکه متحدان آمریکا» سازگار است. اگر فشار فقط بر ایران متمرکز بماند، واشنگتن دست بالا را دارد. اما اگر هزینه به بازار انرژی، نیروهای آمریکایی در منطقه، متحدان خلیج فارس، مسیرهای دریایی دیگر و زیرساختهای دیجیتال منتقل شود، محاسبه دشوارتر میشود.
تهران در گذشته نیز نشان داده که ترجیح میدهد پاسخهایش لایهلایه و قابل انکار باشد؛ نه همیشه مستقیم و نه همیشه از خاک ایران.
آقای کریگ نیز معتقد است که حکومت ایران میتواند «بخش بیشتری از تقابل را به حوزه سایبری، نیروهای نیابتی، مزاحمت دریایی قابل انکار و جنگ سیاسی منتقل کند»، در حالی که مسیر مذاکرات را از طریق پاکستان، ترکیه و کشورهای خلیج فارس زنده نگه میدارد.
اما این گزینه هم تیغ دولبه است. استفاده از نیروهای نیابتی یا حملات سایبری میتواند سطح فشار را بالا ببرد، بدون آنکه ایران مسئولیت مستقیم بپذیرد و در عین حال، اگر حملهای به کشته شدن نیروهای آمریکایی یا آسیب گسترده به زیرساختهای حیاتی منجر شود، واشنگتن ممکن است پاسخ مستقیمتری بدهد. از نگاه آمریکا، تمایز میان اقدام مستقیم و نیابتی ایران در شرایط جنگی میتواند کمرنگتر شود.
گزینه هفتم؛ مذاکره زیر فشار، بدون عقبنشینی کامل
یکی از پیچیدهترین گزینههای ایران، حفظ مسیر مذاکره در دل بحران است. این گزینه با ظاهر ماجرا تناقض دارد اما در عمل شاید یکی از محتملترین مسیرها باشد. تهران میتواند همزمان که در دریا فشار میآورد، از کانالهای پاکستان، ترکیه، عمان، قطر یا دیگر واسطهها پیام بفرستد و تلاش کند امتیاز بگیرد.
در این سناریو، جمهوری اسلامی نه محاصره را میپذیرد و نه آن را به جنگ کامل تبدیل میکند، بلکه با ایجاد هزینه، تلاش میکند طرف مقابل را به پذیرش یک «توافق آبرومندانه» نزدیک کند.
چنین توافقی ممکن است شامل کاهش فشار دریایی، آزادسازی بخشی از داراییها، رفع تحریمها، تضمین درباره فروش نفت، یا چارچوبی برای گفتوگوهای هستهای باشد.
اما معضل اصلی اینجاست: آیا خواسته آمریکا محدود کردن برنامه هستهای است یا برچیدن آن؟ اگر واشنگتن بر برچیدن کامل زیرساخت هستهای ایران اصرار کند، احتمال رد آن از سوی تهران بالا خواهد بود.
از آن گذشته برخی ناظران میگویند که برنامه هستهای ایران فقط مجموعهای از سانتریفیوژها نیست، بلکه بخشی از هویت راهبردی و ایدئولوژیک نظام حاکم بر ایران شده است. حکومت شاید محدودیتهای شدید را بپذیرد اما بعید است با نابودی کامل برنامهای موافقت کند که آن را ستون بازدارندگی و مشروعیت خود میداند.
این همان جایی است که محاصره دریایی به معضل بزرگتر سیاست آمریکا وصل میشود. فشار میتواند ایران را ضعیف کند، اما الزاما بنیادهای فکری و امنیتی آن را تغییر نمیدهد.
اگر تهران به این نتیجه برسد که هدف آمریکا نه توافق، بلکه تسلیم است، احتمال دارد مسیر تشدید را انتخاب کند؛ حتی اگر این مسیر برای اقتصاد این کشور دردناک باشد.
گزینه هشتم؛ صبر راهبردی و قمار روی سیاست داخلی آمریکا
جمهوری اسلامی ایران ممکن است روی یک عامل دیگر هم حساب کند: زمان. سران حکومت بارها نشان دادهاند که در برابر فشارهای طولانی، به فرسایش اراده سیاسی طرف مقابل امید میبندند. چیزی که در ادبیات رسمی جمهوری اسلامی از آن تحت عنوان راهبرد «صبر استراتژیک» نام برده میشود.
محاصره دریایی اگرچه برای ایران سخت است، اما برای آمریکا و متحدانش هم هزینه دارد. ناوها باید بمانند، کشتیها باید بازرسی شوند، مینها باید پاکسازی شوند، نفت گران میشود، بیمه بالا میرود و هر حادثهای میتواند یک بحران سیاسی شود.
از نگاه تهران، شاید کافی باشد که محاصره به یک وضعیت پرهزینه و طولانی تبدیل شود. در چنین شرایطی، دولت آمریکا باید توضیح دهد که چرا نیروی دریاییاش درگیر کنترل روزانه یک آبراه است، چرا قیمت انرژی بالا مانده، چرا متحدان اروپایی و آسیایی ناراضیاند و چرا توافقی در دسترس نیست.
اگر بحران به انتخابات، فشار افکار عمومی یا شکاف میان متحدان برسد، جمهوری اسلامی شاید احساس کند که زمان به سود خودش کار میکند.
البته این محاسبه تضمینشده نیست. اگر فشار اقتصادی داخلی در ایران شدیدتر شود، اگر صادرات نفت بیش از حد کاهش یابد، یا اگر نارضایتی اجتماعی بالا بگیرد، زمان ممکن است علیه جمهوری اسلامی هم عمل کند.
ضمن این که حکومت ایران کمتر از سه ماه قبل در پاسخ به یکی از بیسابقهترین موجهای اعتراضی سراسری، سرکوب خونینی را در دستور کار قرار داد و هزاران نفر از معترضان را کشت. در نتیجه استمرار این بیثباتی اقتصادی و سیاسی، امکان سر برآوردن دور تازهای از ناآرامیهای سراسری در ایران را افزایش میدهد. به بیان دیگر زمان فقط علیه آمریکا کار نمیکند و ممکن است فشار داخلی در ایران را هم تشدید کند.
گزینه نهم؛ تشدید محدود برای جلوگیری از شکست روانی
در شرایطی که محاصره ادامه پیدا کند، حکومت ایران ممکن است برای جلوگیری از شکلگیری تصویر ضعف، به اقدامات نمادین یا محدود دست بزند. توقیف یک کشتی، شلیک هشدار، نمایش نیروهای کماندویی، اعلام کنترل بر عبور کشتیها یا پخش تصاویر عملیات دریایی، میتواند بخشی از جنگ روایتها باشد.
هدف چنین اقداماتی فقط نظامی نیست. تهران میخواهد به مخاطب داخلی، نیروهای منطقهای و طرف آمریکایی نشان دهد که هنوز توان اقدام دارد. این نمایش قدرت، بهویژه پس از حملات سنگین یا فشار اقتصادی، میتواند برای حفظ روحیه نیروهای نظامی و تصویر بازدارندگی اهمیت داشته باشد.
اما همین گزینه نیز خطر لغزش دارد. اقدام نمادین اگر با خطای محاسباتی همراه شود، ممکن است تلفات ایجاد کند و به پاسخ متقابل منجر شود. بهویژه در محیطی مانند تنگه هرمز که فاصله میان نمایش قدرت و درگیری واقعی بسیار کوتاه است. این روند میتواند طرفین را یک بار دیگر به سمت درگیری تمامعیار سوق دهد.
گزینه دهم؛ پذیرش محدودیت و معامله از موضع بقا
در نهایت، جمهوری اسلامی ممکن است به جای تلاش برای شکست محاصره، بخشی از محدودیت را بپذیرد و در ازای آن امتیاز بگیرد. این گزینه برای تهران سخت است، چون میتواند در داخل بهعنوان عقبنشینی دیده شود اما اگر به شکل «توافق برابر» یا «حفظ حقوق ایران» بستهبندی شود، ممکن است برای حکومت قابل تحمل باشد.
چنین توافقی احتمالا نه به معنای تسلیم کامل جمهوری اسلامی ایران خواهد بود و نه پیروزی کامل ایالات متحده. بیشتر شبیه یک توقف موقت است: کاهش فشار دریایی در برابر محدودیتهایی در فعالیت هستهای یا موشکی، تضمینهایی درباره عبور کشتیها، یا سازوکاری برای نظارت و کاهش تنش. روندی که میتواند در ادامه به حوزههای دیگر همچون رفع تحریمها هم تسری یابد.
منتقدان چنین رویکردی خواهند گفت این فقط خرید زمان برای ایران است. حامیان آن پاسخ خواهند داد که گزینه جایگزین میتواند جنگی طولانیتر، گرانتر و غیرقابل کنترلتر باشد.
در تحلیل سیاستگذاری، این همان نقطه سخت تصمیم است: واشنگتن باید میان هدف حداکثری و نتیجه قابل دستیابی تفاوت بگذارد.
برخی از ناظران استدلال میکنند که اگر هدف، تغییر بنیادین رفتار و ساختار جمهوری اسلامی باشد، محاصره دریایی بهتنهایی کافی نخواهد بود. اگر هدف، محدودسازی خطر و جلوگیری از جنگ گستردهتر باشد، شاید فشار دریایی فقط زمانی معنا داشته باشد که با یک مسیر سیاسی روشن همراه شود.
محاصره؛ ابزار فشار یا مسیری به سوی جنگ؟
موفقیتهای تاکتیکی لزوما به دستاوردهای پایدار منتهی نمیشوند اما در عمل میتوانند بسیار خطرناک باشند، چون وضعیت را در مرز برخورد نگه میدارند. هر روزی که محاصره ادامه دارد، احتمال حادثه بیشتر میشود. هر حادثهای میتواند به آزمون اعتبار تبدیل شود و هر آزمون اعتبار میتواند طرفین را به واکنشی بکشاند که قصدش را نداشتند.
آندریاس کریگ هشدار میدهد که چنین محاصرهای «بهروشنی خطر تشدید تنش را افزایش میدهد و نیروهای آمریکایی را در معرض ریسک بیشتری قرار میدهد.»
به گفته او، هرچه آمریکا بیشتر به سمت توقیف، بازرسی، مینروبی و اعمال کنترل نزدیک دریایی برود، وضعیت نیروهایش «قابل پیشبینیتر و آسیبپذیرتر» میشود. او میگوید این دقیقا همان محیطی است که سپاه پاسداران ترجیح میدهد: «آبهای متراکم، زمان هشدار کوتاه، پلتفرمهای متعدد و مرزی مبهم میان هشدار و حمله.»
برخی تحلیلگران هشدار میدهند که محاصره دریایی اگر با یک افق سیاسی روشن همراه نباشد، میتواند به جای یک ابزار فشار، به وضعیتی فرسایشی و حتی تلهای راهبردی برای هر دو طرف تبدیل شود؛ وضعیتی که در آن، موفقیتهای تاکتیکی لزوما به دستاوردهای پایدار تبدیل نمیشوند.
البته چنین راهبردی بیش از آنکه نشاندهنده دست بالای ایران باشد، میتواند نشانه محدود بودن گزینههای مستقیم تهران هم باشد؛ کشوری که توان شکستن آشکار محاصره را ندارد، ممکن است ناچار شود آن را به بحران فرسایشی تبدیل کند.
ایران شاید محاصره را نشکند، اما میتواند آن را بیقرار کند
گزینههای ایران در برابر محاصره دریایی آمریکا، هیچکدام آسان، بیهزینه یا تضمینشده نیستند. تهران نمیتواند با خیال راحت محاصره را بشکند، نمیتواند بدون هزینه تنگه هرمز را به گروگان بگیرد، نمیتواند مطمئن باشد که جنگ نامتقارن از کنترل خارج نمیشود و نمیتواند اقتصاد خود را تا ابد زیر فشار نگه دارد.
اما در سوی دیگر، واشنگتن هم با ابزار سادهای روبهرو نیست. محاصره دریایی شاید فشار را افزایش دهد اما بعید است بهتنهایی جمهوری اسلامی را به تغییر بنیادین وادار کند. ایران میتواند محاصره را دور بزند، روند آن را آهسته و پرهزینه کند، به حوزههای دیگر بکشاند و از آن برای چانهزنی استفاده کند.
در این معنا، هدف تهران شاید نه پیروزی، بلکه جلوگیری از شکست باشد؛ نه باز کردن کامل مسیر، بلکه ناتوان کردن آمریکا از بستن کامل آن.
همینجاست که بحران تنگه هرمز خطرناک میشود. اگر محاصره فقط ابزاری برای رساندن طرفین به توافق باشد، شاید هنوز بتواند بخشی از یک راهبرد سیاسی باشد. اما اگر خودش به راهبرد تبدیل شود، یعنی فشار بدون خروج، دریا بدون دیپلماسی، و قدرت بدون پایانبندی، آنوقت تنگه هرمز فقط گذرگاه نفت نخواهد بود.
در چنین وضعیتی، خطر اصلی شاید تصمیم آگاهانه برای آغاز جنگ نباشد؛ خطر اصلی این است که جنگ از دل یک بازرسی، یک شلیک هشدار، یک مین ناشناس یا یک قایق اشتباه بیرون بیاید.