<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>وبلاگ روز هفتم</title>
      <link>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/</link>
      <description></description>
      <language>fa</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Wed, 21 Mar 2007 02:23:11 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.2</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>تموم شد و شروع شد</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="aks.jpg" src="https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/images/aks.jpg" width="413" height="300" /></p>

<p>این هم از مراسم سال نو امسال. مثل همیشه چیزهایی که می تونست خراب بشه، شد. اول برنامه لینک اینترنتی صدا کار نمی کرد، حبیب و محمد به استودیو نرسیدند  ولی شنودگان به برنامه حال و هوایی دیگری دادند اونهم از کشورهایی مثل چین و الجزیره ...  به هر حال اینهم گذشت و بقیش هم می گذره، امیدواریم که هرجای دنیا هستید خوب، خوش و سلامت باشید( از طرف تمامی بر و بچه های تیم برنامه ویژه سال تحویل)</p>]]>
        </description>
         <link>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/03/post_185.html</link>
         <guid>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/03/post_185.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 21 Mar 2007 02:23:11 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پیامهایی از ایران</title>
         <description><![CDATA[<p>از اونجایی که مده که در سال پیامهایی صادر بشه، الیشا شمسیان با تعدادی از هنمردان داخل ایران گفتگوهایی را انجام داده و "پیامهایی نوروزی" از اونها گرفته: <br />
</p>]]>
        <![CDATA[<p><strong>یغما گلرویی (ترانه سرا)</strong></p>

<p><img alt="Golrouee1.jpg" src="https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/Golrouee1.jpg" width="413" height="300" /></p>

<p>در تعطیلات عید کجا می‌رید؟</p>

<p>به احتمال زیاد میرم ارومیه. فامیل زیاد داریم</p>

<p>بهترین عید کدوم سال بوده؟</p>

<p>عیدهای دوره دبستان و راهنمایی. چون اون موقع شور و شوق خاصی داشتیم و تعطیلات بیشتر بهمون می‌چسبید</p>

<p>آیا به اون چیزی که می‌خواستید در سال 85 رسیدید؟</p>

<p>به اون چیزی که تو سال 85 می‌خواستم برسم بیشتر توی ترانه‌هایی که به صورت کتاب می‌آد نزدیک شدم ولی در ترانه‌های اجرا شده نه</p>

<p>تلخ‌ترین و شیرین‌ترین اتفاق یا خاطره در سال 85</p>

<p>اتفاق تلخ زیاد بوده، از جمله فوت مادر خانمم، فوت مادربزرگ خودم و فوت هنرمندان مثل عمران صلاحی، بابک بیات و ...اتفاق شیرینی در سال 85 نداشتم</p>

<p>لحظه تحویل سال نو کجا هستید؟</p>

<p>تهران در منزل خودم در کنار همسرم</p>

<p>آرزوتون برای سال 86</p>

<p>این آرزوی هر سال من هستش که شرایط فرهنگی و مجوز دادن به کتاب‌ها و کاست‌ها بهتر بشه </p>

<p>یک پیام نوروزی</p>

<p>بهاران خجسته باد</p>

<p></p>

<p><strong>رضا یزدانی (خواننده)</strong><br />
<img alt="RezaYazdani.jpg" src="https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/RezaYazdani.jpg" width="413" height="300" /></p>

<p>در تعطیلات عید کجا می‌رید؟<br />
ممکن است چند روزی شمال برم</p>

<p>بهترین عید کدوم سال بوده؟<br />
همین امسال و سال 79 موقعی که آلبوم شهردل به بازار اومد</p>

<p><br />
آیا به اون چیزی که می‌خواستید در سال 85 رسیدید؟<br />
بله، شرکت در فیلم رئیس، و اومدن آلبوم هیس</p>

<p>تلخ‌ترین و شیرین‌ترین اتفاق یا خاطره در سال 85<br />
تلخ‌ترین فوت یکی از بستگان بود که مجروح شیمیایی بودن، شیرین‌ترین هم منتشر شدن آلبوم هیس</p>

<p>لحظه تحویل سال نو کجا هستید؟<br />
در منزل با خانواده</p>

<p>آرزوتون برای سال 86<br />
سلامتی و ادامه کارهای هنری</p>

<p>یک پیام نوروزی<br />
سکوت همیشه علامت رضا نیست<br />
 </p>

<p><strong>امیر رساله‌ای (خواننده گروه آراکس)</strong></p>

<p><img alt="AmirResal2.jpg" src="https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/AmirResal2.jpg" width="413" height="300" /></p>

<p>بهترین عیدی که دادید و گرفتید چی بوده؟<br />
بهترین عیدی که گرفتم خبر فارغ التحصیلی بوده و بهترین عیدی که دادم یک سال، هنگام سال تحویل توی بیمارستان بودیم و با پرسنل و بیمارانی که اونجا بودن دور هم جمع شدیم و با گیتار زدن و جشن گرفتن سال را تحویل کردیم</p>

<p>در تعطیلات عید کجا می‌رید؟<br />
به امید خدا میریم شمال</p>

<p>بهترین عید کدوم سال بوده؟<br />
همه‌ی عیدها خوب بودن ولی اگر بخوام یک سالی را بگم می‌تونم سال 84 را بگم و دلیلش هم مجوز گرفتن آلبوم بود.</p>

<p>یه خاطره از ایام عید<br />
حدود 2 یا 3 سال پیش از طرف یکی از دوستان به یک مهمونی دعوت شدم که تمامی اساتید مطرح موسیقی فعلی توی اون مهمونی حضور داشتند و برای من خیلی جالب بود</p>

<p>آیا به اون چیزی که می‌خواستید در سال 85 رسیدید؟<br />
خدا را شکر بله، رسیدم</p>

<p>تلخ‌ترین و شیرین‌ترین اتفاق یا خاطره در سال 85<br />
شیرین‌ترینش برگذاری کنسرت توی کرمان و مشهد بود و تلخ‌ترینش هم مشکلاتی بود که برای دوستانم بوجود اومد</p>

<p>لحظه تحویل سال نو کجا هستید؟<br />
بیمارستان !!! بخاطر اینکه کشیک هستم !!!</p>

<p>آرزوتون برای سال 86<br />
سلامتی و موفقیت در هر زمینه‌ای</p>

<p>یک پیام نوروزی<br />
ایشالا هر کی هر آرزویی هنگام تحویل سال نو می‌کنه بهش برسه </p>

<p><br />
<strong> نیلوفر لاری‌پور (ترانه سرا)</strong></p>

<p><br />
<img alt="NiloofarLaripoor.jpg" src="https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/images/NiloofarLaripoor.jpg" width="413" height="300" /></p>

<p>بهترین عیدی که دادید و گرفتید چی بوده؟<br />
راستش من اصولا به کسی نمیدنم. بهترین عیدی هم که گرفتم نمی‌تونم دقیق بگم که چی بوده. بلاخره وقتی از یه عزیزی یه هدیه‌ای می‌گیری برات خیلی عزیزه و دوسش داری</p>

<p>در تعطیلات عید کجا می‌رید؟<br />
تهران، سر کار. چون یه کاری هست باید انجامش بدم</p>

<p>بهترین عید کدوم سال بوده؟<br />
عیدهای بچگی خیلی بهتره. هر چی باشه عیدها یه حال و هوای خاصی داره ولی هرچی سن آدم بیشتر میشه آدم حس می‌کنه عیدها زودتر میاد و علاوه بر اینکه عید است گذر زمان رُ هم بیشتر درک می‌کنه تا عید بودن و آدم احساس می‌کنه یه سال دیگه گذشت تا اینکه عید دیگه‌ای اومد!!</p>

<p>یه خاطره از ایام عید<br />
به نظر من عید سال 1367 یکی از پر خاطره‌ترین عیدها بود. عیدی که تمام مدت موشک روی سر آدم و صدای انفجار و هر لحظه منتظر بود که یه اتفاقی بیافته. البته پر خاطره‌ترین خاطره‌ی بد!</p>

<p>آیا به اون چیزی که می‌خواستید در سال 85 رسیدید؟<br />
من اون چیزایی که می‌خواستم رُ داشتم. یعنی قبلا بهشون رسیده بودم. تو سال 85 تونستم که اونا رُ حفظ کنم.</p>

<p>تلخ‌ترین و شیرین‌ترین اتفاق یا خاطره در سال 85<br />
تلخ‌ترینش مرگ ناصر (عبداللهی) بود برای من که یکی از دوستای عزیزم بود که خیلی دوسش داشتم؛ هم خودش رُ و هم صداش.اکثر سال 85 برای من خوب بود. شاید پستی و بلندی‌هایی داشت ولی همش در یک سطح بود. نمی‌تونم بگم شیرین‌ترین بوده.</p>

<p>لحظه تحویل سال نو کجا هستید؟</p>

<p>آرزوتون برای سال 86<br />
آرزوم اینه که همه‌ی چیزهایی رُ که دارم داشته باشم؛ حالا اگر قراره بهتر بشه که چه بهتر!! ولی کسایی رُ که دوسشون دارم از دست ندم</p>

<p>یک پیام نوروزی<br />
پیام من نوروزی نیست، برای همه‌ی سال خوبه. آدم‌ها باید راضی باشن و در عین حال فعالیت کنن وضع بهتری برای خودشون درست کنن. من بدترین چیز تو زندگی را ناشکری و ناسپاسی می‌دونم</p>

<p><strong>داریوش شهریاری (خواننده و ترانه‌سرا)</strong></p>

<p><img alt="DaryoushShahriari.jpg" src="https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/images/DaryoushShahriari.jpg" width="413" height="300" /></p>

<p><br />
بهترین عیدی که دادید و گرفتید چی بوده؟<br />
بهترینش حدود 15 سال پیش از یکی از بستگانم 500 تومن هدیه گرفتم.<br />
خودم هم زیاد به کسی عیدی ندادم!!!</p>

<p>در تعطیلات عید کجا می‌رید؟<br />
به امید خدا اول میرم شمال و بعدش هم کیش</p>

<p>بهترین عید کدوم سال بوده؟<br />
امیدوارم که عید امسال باشه</p>

<p>یه خاطره از ایام عید<br />
توی عید 2 سال پیش من 2 تا از آهنگ‌هام رُ خوندم. و چون توی عید استدیوها بسته بود من توی استدیوی شخصی یکی از دوستام کارم رُ ظبط کردم</p>

<p>آیا به اون چیزی که می‌خواستید در سال 85 رسیدید؟<br />
میشه گفت تقریبا رسیدم و امیدوارم در سال 86 کاملش کنم</p>

<p>تلخ‌ترین و شیرین‌ترین اتفاق یا خاطره در سال 85<br />
شیرین‌ترینش این بود که مجله‌ای را که سردبیری می‌کنم به اونجایی که می‌خواستم رسوندم و تلخ‌ترینش هم درگذشت ناصر عبداللهی بود</p>

<p>لحظه تحویل سال نو کجا هستید؟<br />
خونه</p>

<p>آرزوتون برای سال 86<br />
سلامتی همه‌ی آدم‌های خوب روزگار</p>

<p>یک پیام نوروزی<br />
امیدوارم یه روزی برسه که همه‌ی آدم‌های دنیا مخصوصا کسایی که درگیر جنگ هستند بتونن بدون دردسر زندگیِ خوبی داشته باشن</p>

<p><br />
<strong>فرهاد جواهر کلام (خواننده)</strong><br />
<img alt="FarhadJavaherKalam1.jpg" src="https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/images/FarhadJavaherKalam1.jpg" width="413" height="300" /></p>

<p>بهترین عیدی که دادید و گرفتید چی بوده؟<br />
من همیشه از پدر و مادرم عیدی‌های خیلی خوبی می‌گیرم</p>

<p>در تعطیلات عید کجا می‌رید؟<br />
شمال هستم</p>

<p>بهترین عید کدوم سال بوده؟<br />
فکر کنم همین امسال باشه چونکه آلبومم هم نزدیک عید به بازار اومد و میشه گفت که سال خوبی در پیش هست</p>

<p>یه خاطره از ایام عید<br />
هر سال تو ایام عید برای من خاطرات خوبی بوجود اومده. ولی اگر بخوام خاطره‌ای رُ بگم برمی‌گرده به 2 سال پیش که توی عید با دوستام رفتیم توی یه نوار فروشی. اونجا نوار فقط خودم فقط خودت توی فقسه بود. دوستام خواستن شوخی کنن گفتن که این نوار چیه گذاشتین اینجا بردارید، این خوب نیست و از اینجور حرف‌ها. مغازه‌دار نزدیک بود که با ما دعوا کنه و اینکه من رُ نشناخته بود برای ما خیلی جالب بود.</p>

<p>آیا به اون چیزی که می‌خواستید در سال 85 رسیدید؟<br />
سال 85 برای من سال پر استرسی برای من بود ولی بازم خدا رو شکر می‌کنم چون چیزهایی رو که می‌خواستم بهم داد</p>

<p>تلخ‌ترین و شیرین‌ترین اتفاق یا خاطره در سال 85<br />
تلخ‌ترینش برای من فوت ناصر عبداللهی و بابک بیات بود. شیرین‌ترین هم گرفتن مجوز آلبوم «هیشکی مثل تو نمیشه» بود.</p>

<p>لحظه تحویل سال نو کجا هستید؟<br />
شمال هستم. البته با دوستانم هستم ولی امکان داره که خانوده‌ام هم بیان شمال. اگر برسن که در کنار خانواده‌ام هستم وگرنه با دوستانمم. </p>

<p>آرزوتون برای سال 86<br />
دوست دارم که تو کارم موفق بشم و هر کسی هم هر آرزویی که داره بهش برسه</p>

<p>یک پیام نوروزی<br />
اول از هم خدا را شکر گذارم و بعد هم از مردم ممنونم که به من لطف دارن و از طریق ایمیل من رُ مورد لطف خودشون قرار میدن و باعث تشویق من میشن<br />
</p>]]></description>
         <link>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/03/post_184.html</link>
         <guid>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/03/post_184.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 21 Mar 2007 01:53:50 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تولدم مبارک</title>
         <description><![CDATA[<p>مطلب از بهزاد بلور</p>

<p><img alt="behzad2.jpg" src="https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/behzad2.jpg" width="413" height="300" /></p>

<p>به به ساعت پنج بعد از ظهر سوم فروردینه چهل و دو سال پیش اول دماغم و بعد کله ام وارد بیمارستان آسیا شد. الان سه چهار تا از شنونده ها وسطای برنامه نوروزی به من تبریک گفتن <br />
( بعدا فهمیدم که خود شادی و مریم و شیرین از توو استودیو بودن) و دی جی شهرام آهنگ "تولدت مبارک" اصل رو برام پخش کرد.</p>

<p>عجیبه که وقتی بچه بودم تولدام وسط جاده و قطار و تو مسافرخونه ها حروم شد، حالا که گنده بک شدم هر سال وقت تولد هست و همه هم آمادن که دور من برقصن!<br />
الان که هیچ احساسی برای زائیده شدنم ندارم فقط میتونم بگم که اینقدر لای چرخ دنده های روزمره خودمو درگیر کردم که اصلا فرصت لذت بردن ازاین لحظه های استثنائی رو ندارم.<br />
ولی خوب شانس این رو داشتم که هر سال عید از طریق رادیو بی بی سی استثنائی ترین تحویل سالها رو داشته باشم.... مرسی ازمهتاب که منو به بی بی سی معرفی کرد. ماچ</p>]]>
        </description>
         <link>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/03/post_183.html</link>
         <guid>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/03/post_183.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 21 Mar 2007 01:37:29 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>عید آمد و ما لختیم</title>
         <description><![CDATA[<p>مطلب از غزل مصدق</p>

<p><img alt="ghazal.jpg" src="https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/ghazal.jpg" width="413" height="300" /></p>

<p>من را بگویید که ساعات آخر سال را نشسته ام در کافه. می گویند: خشت اول گر نهد معمار کج تا ثریا می رود دیوار کج. خشک اول من از دست معمار افتاد صاف توی یک کافه. دیوار من اما تا ثریا بالا نرفت. حتی بگویم اصولا چندان بالا نرفت تا جایی که دوستان گاهی دیواری کوتاه تر از دیوار من پیدا نمی کنند اما تا همین یک مقداری که بالا رفت، در کافه بالا رفت. الان هم که نوروز دارد می رسد، در کافه نشسته ام. هنوز دارم دست دست می کنم و فکر می کنم کجا بروم سال را نو کنم. این نیست که من برنامه نوروزی ندارم ها،بنده یک مهمانی مختصری هم ترتیب داده ام منتهی چون مشکلات تبدیل تقویمی وجود داشت به اشتباه مهمانها را عوض روز بیستم مارس، روز بیست و یکم دعوت کرده ام که تحویل سال را دور هم باشیم! </p>]]>
        <![CDATA[<p>این را هم بگویم که این نوروز خیلی خوب چیزی است. برای اینکه یک درخت گل یخ بود درست زیر پنجره آقای مهاجر که گلهای زردش در می آمد و ما بعد از تحویل سال برای عید دیدنی ها همه سوار بر ماشین از کنارش رد می شدیم. من که عاشق رنگ زرد بودم آن یادم می ماند آنهایی که عاشق رنگهای دیگر بودند چیز های دیگر یادشان می ماند. </p>

<p><br />
چراغ قرمز شهربازی تهران.</p>

<p>کدام تهرانی نمی داند چه می گویم؟ بله چراغ قرمز شهربازی تهران، همان که نهایت ندارد را عرض می کنم. حتی همان هشت، نه سال پیش هم نهایتش پیدا نبود. یک روزِ نوروز، خانواده چهار نفره من داشت می رفت به عید دیدنی. حتی خاطرم است که به منزل دوستمان خانم سعیدی می رفتیم  و برایشان یک گل بزرگ خریده بودیم و پشت چراغ قرمز شهر بازی ایستاده بودیم که ایستاده بودیم. یک پسر گل فروش گل های نرگس شهلا داشت به ما نزدیک شد. من خیلی از گل هاش خوشم آمد. همین طور خیره مانده بودم به گلهاش. بچه بیچاره از نگاه من تصور کرد که ما مشتری هستیم و آمد که گلهاش را بفروشد. پدر و مادر من بهش گفتند  که پسر جان ببین ما گل داریم. احتیاج به گل نیست، دستت درد نکند برو.  پسرک ناگهان یک گلش را انداخت روی پنجره ماشین و فرار کرد. پدر من هم دنبالش دوید که یک پولی بهش بدهد اما نیم وجبی وسط ماشین ها گم شد و دیوید و یکهو دیدیمش که آن دستِ بزرگراه ایستاده است و به ما که چراغمان سبز شده و می رویم لبخند می زند. از محبت آن پسرک لبخندی روی لبهایمان ماند.</p>

<p>بعضی انسانها دریای محبتند. </p>

<p>حالا من همه اینها را گذاشته اما و آمده ام در ینگه دنیا در  کافه ای نشسته ام. ممکن است به نظر سنتیِ سنتی نرسد اما خوش است. عید همه مبارک.</p>

<p>صد سال به این سالها <br />
</p>]]></description>
         <link>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/03/post_182.html</link>
         <guid>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/03/post_182.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 21 Mar 2007 01:14:54 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ارباب خودم سامبالی بلیکم</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="behzad.jpg" src="https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/behzad.jpg" width="413" height="300" /></p>

<p><br />
بچه ها چطورین؟ من بهزادم ( بهزاده "یادش بخیر همینجا وبلاگ یه زمانی...") الان توو استودیوی پخش برنامه نوروزی هستیم. دیگه اگه بگم عیدتون مبارک لوس میشه. ولی بهتون خیلی خوش بگذره این عیدی .<br />
الان شهریار خواننده اینجا با ماست ولی اینقدر خواب و خسته است که فقط دو دقیقه صداش تو برنامه پخش شد. همون موقع هم روی تلفنش یه اس ام اس از آمریکا گرفت که نوشته بود... عیدت مبارک شهریار... الان هم حبیب و محمد توو ماشین نشستن و دارن دور لندن و دور میزنن که هتلشونو عوض کنن! ( آخه فردا شب توو لندن کنسرت دارن و امشب بعد از کلی تاخیر رسیدن لندن و هتلشون و باید عوض میکردن!). ما بهرحال گیتار و پیانوی سیاه مجلسی توو استودیو گذاشتیم ولی هنوز خبری نیست!<br />
من و شهرام حیدری ( فیلمبردار) هم دو ساعت بعد از پایان برنامه امشب میریم دوبی که از کنسرتهای اونجا گرازش ویدیوئی بگیریم. و اگه شد پنجشنبه و جمعه شب از خود دوبی زنده کنسرت پخش کنیم.<br />
حالا هم پشت صحنه اینجا نشستم که براتون بنویسم جریان چیه. حالا باز برمیگردم. ماچ </p>]]>
        </description>
         <link>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/03/post_181.html</link>
         <guid>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/03/post_181.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 21 Mar 2007 00:42:19 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بهاران خجسته باد</title>
         <description><![CDATA[<p>مطلبی از فرید حائری نژاد (<a href="http://neestan.blogspot.com/">وبلاگ نیستان</a>)</p>

<p><img alt="farid.jpg" src="https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/farid.jpg" width="413" height="300" /></p>

<p><br />
می‌گویند لحظه تحویل سال را هر جور و در حال و کار باشی تمامی آن سال را آنچنان طی خواهی کرد. نمی‌دونم این گفته از ایرانی‌هاست یا روسها یا انگلیسی‌ها یا ... (مشکل زندگی طولانی در میان فرهنگ‌های دیگر این است که خط و مرزها و تفاوت‌های ملی و فرهنگی گاهی فراموش می‌شود). به هر حال در مورد من این گفته به صورت کاملی صدق می‌کند. سال پیش چنین روزی و به هنگام تحویل سال من سر کار بودم و تمام سال نیز به کار و کار و کار گذشت. چیزی که با تمامی خستگی‌های جسمی و روحی‌اش با هیچ چیز دیگر عوض نمی‌کردم.</p>]]>
        <![CDATA[<p>سالی که طی شد سالی بود پر شور و شوق و خاطره؛ برای اولین بار پس از بیست و سه سال به ایران و شهر تولد و کودکی و نوجوانی‌ام تهران سفر کردم. شهر و کشوری که آنچنان نبود که بیست و سه سال پیش رهایش کرده بودم. شهر و کشوری که از گذشته تنها غباری بر جا داشت. نه خانه کودکی آنچنان بود که بیست و سه سال در خاطره حک بود و نه کوچه دیگر کوچه  بود. </p>

<p>حاصل آن سه هفته دیدار از تهران فیلم مستندی شد که نیمی از سال به ساخت و پرداخت آن گذشت. فیلمی که چند هفته پیش پایان یافت و از تلویزیون سراسری کانادا پخش شد. استقبال کم نظیر و مثبت بیننده‌ها از آن دلگرمی‌ ایست برای ادامه کار.<br />
 کار و کار و کار، چه خوب است که آدم از کار و شغلش لذت ببرد. سالی که گذشت اتمام دو فیلم بود و چهار جایزه بین‌المللی. این موفقیت‌ها امکان پذیر نبود اگر کمک و مهربانی و دوستی و همیاری ایرانی‌ها نبود؛ سالی که گذشت موفقیت کوچکی بود برای ایرانی.</p>

<p>اولین نوروز من در خارج از کشور نوروز شصت و سه در باکو بود که یکی از زیباترین و خاطره‌انگیزترین بهاران بود.</p>

<p> نوروز آن سال هنوز اتحاد شوروی بر جای بود و "سوسیالیسم" که تا حد زیادی در ستیز با آداب و رسوم "دنیای کهنه" بود، قدرتی مقتدر و آبتین جلوه می‌کرد. آذری‌های آن دیار در جامعه سوسیالیستی آن زمان همچنان خود را مسلمان و حتا زبان خود را "زبان مسلمانی" (موسیلمان دیلی) می‌پنداشتند. نوروز جشن بهار بود  و جشنی آذری. آنها هر سال نیم‌بند هم که شده سعی در برگزری  نوروز می‌کردند و حتا خانه تکانی نوروزی را از یاد نبرده بودند.</p>

<p> نوروز آن سال مصادف بود با فستیوال "عاشیق"های آذربایجان در باکو. سرتاسر مرکز باکو از میدان شهر گرفته تا "شهر درونی" (ایچری شه‌هر) و کاروانسرا تا "قلعه دختر" (گیز قلعه‌سی) که یادگار قرون گذشته بود دسته‌های "عاشیق"ها "ساز" بر سینه روایت‌های داستانی را در گفتگوئی موسیقیائی حکایت می‌کردند. </p>

<p> آن سال دریافتم که نوروز جشن و سرور تنها ایرانی‌ها نیست؛ نوروز نقطه مشترک فرهنگی میان مردم ایران، تاجیکستان، افغانستان، ترکیه، آذربایجان، هند، پاکستان، عراق، سوریه، کردها و دیگر ملل است. <br />
 <br />
نوروز امسال برای من از هر سال دیگر متفاوت‌تر است. هیچ گاه خودم را پای‌بند جشن و سرور نوروزی نکردم. شاید دلیلش همان دوری از ایران و فرهنگ و رسومی‌ست که زمانی ملموس است که در آن دیار باشی. شاید هم چیز دیگر. اما همیشه در این روزها در دل کمی هم که باشد هیچانی‌ست؛ می‌خواهی به دوستان و همکاران غیر ایرانی‌ات بگوئی که امروز چه روزی‌ست، که امروز بهار می‌آید، که امروز روز زایش است و آغاز دور و چرخه دوباره زندگی. <br />
نوروز امسال از هر سال دیگر متفاوت‌تر است برای من چون بدون آنکه بخواهم نوروز و هفت سین به خانه ما آورده شد. فرح‌بخشی، سبزی بهار و ماهی زندگی را به خانه و سفره ما آورد. دلش همواره شاد و روزش همواره به باد.<br />
</p>]]></description>
         <link>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/03/post_180.html</link>
         <guid>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/03/post_180.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 21 Mar 2007 00:24:29 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مبارک باشه</title>
         <description><![CDATA[<p>سال تحویل شد، با آرزوی بهترینها برای  شما</p>

<p><img alt="shirini.jpg" src="https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/shirini.jpg" width="413" height="300" /></p>

<p>امیدواریم که سال خیلی خوبی داشته باشید( از طرف حاضرین در عکس پایین)</p>

<p><img alt="aks.jpg" src="https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/aks.jpg" width="413" height="300" /></p>]]>
        </description>
         <link>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/03/post_179.html</link>
         <guid>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/03/post_179.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 21 Mar 2007 00:07:47 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شهریار مستقیم از فرودگاه به استودیو</title>
         <description><![CDATA[<p>شهریار، خواننده پاپ، مستقیم از فرودگاه به استودیو بی بی سی اومد ، اونهم پس از یک پرواز 18 ساعته از لس آنجلس</p>

<p><img alt="s_3.jpg" src="https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/s_3.jpg" width="413" height="300" /></p>

<p><img alt="s_2.jpg" src="https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/s_2.jpg" width="413" height="300" /></p>

<p><img alt="s_1.jpg" src="https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/s_1.jpg" width="413" height="300" /></p>

<p></p>

<p><br />
</p>]]>
        </description>
         <link>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/03/post_178.html</link>
         <guid>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/03/post_178.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 20 Mar 2007 23:53:27 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سال 85،  سال هاله نور و نگرانی</title>
         <description><![CDATA[<p>مطلبی از <a href="http://www.memarian.info/">امید معماریان</a></p>

<p><img alt="p15.jpg" src="https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/p15.jpg" width="413" height="300" /></p>

<p></p>

<p>همه این چند روزه اخیریک دلهره دائمی داشتم که سفره هفت سین بچینم یانه. مخصوصا که مادرم گفته بود <a href="http://omidmemarian.blogspot.com/2007/03/iranian-new-year-and-my-haftseen-table.html">عکسی</a>برایش ازهفت سین امسالم بفرستم.   در مدت حدود دوسالی که  از ایران به دورم و برای ادامه تحصیل دردانشگاه برکلی کالیفرنیا به سر می برم سعی کرده ام تا آنجا که ممکن است روی لبه تیغ دلتنگی دور از دلبستگی ها بودن، حرکت نکنم. شاید به همین خاطراست که نه سعی می کنم موسیقی سنتی گوش کنم، که عاشقق هستم، نه پای برنامه های شبکه های ایرانی بنشینم وخیلی چیزهای دیگر. نه یاد آب میوه توچال، پنج شنبه ها کلکچال ووجمعه های شیرپلا ونه هوای کباب هانی وشهرکتاب و پارک جمشیدیه ودبیرستان نراقی درنیاوران. </p>]]>
        <![CDATA[<p>هرچند چون بیشتر کارم با ایران است، مجبورم روزی هفت هشت ساعت درتماس دائمی با مسائل ایران باشم اما پای یک سری ازچیزها که به میان می آید، دست ودلم می لرزد. "هفت سین" یکی ازاونهاست. طی روزهای گذشته برخی ازدوستان که همراهی شان موجب دلگرمی است، درتهیه هفت سین به من کمک کردند. امروز رفتم، چند شمع وگل هم گرفتم، دوماهی هم گرفتم تاجایگزین ماهی های مرده چند روزپیش بکنم. به محض آنکه سفرهفت سین را چیدم، نفسم داشت بند می آمد. هزاران کیلومتر دورتر ازجایی که می دانم مادر، پدربرادر وخواهرم پای سفره هفت سین نشسته اند، بغضی نشست درگلوم که نگو ونپرس. ازسحر "هفت سین" باخبربودم، وقتی می دیدم مادرم با همه مشکلاتی که یک زندگی ایرانی کارمندی دارد، با رسیدن ماه اسفند خنده ازلبانش نمی رفت وبا شور وحرارت تک تک مراسم این سنت ایرانی را انجام می داد، لحظه تحویل شال،  آنچنان برایمان باشکوه می شد که دلمان هری می ریخت پایین هرسال. بعد همه همدیگر را می بوسیدیم و مادرم ازلای قرآن مثل همه پدرومادرها عیدی می داد. آنقدرکه این تکرار هرساله بوی کهنگی که به آن نمی داد، هیچ، هیجانش را بیشتر می کرد.  اول ها به نظرم رفت وآمد های عید خیلی متکلفانه می آمد. اما بعدها عاشقق شدم. این آداب ورسوم کودکی آنچنان با من مانده است که انگار دیروزبود همه آن روزها....وبرای من که که خیلی ازچیزها را ازکودکی ام به یادگار آورده ام، این یکی خیلی دوست داشتنی است. آنقدر که امروز صبح همه صبح به اشتیاق هفت سین، حمام آخرسال ولباس های اتو کرده ونشستن کنارهفت سین باعکس خانواده ام ولحظه تحویل سال، امانم را بریده است. یاد حرفی ازدوستی افتادم که ما درعین حالی که آرزوهای بزرگی درسرداریم، دلبستگی های کوچکمان را نیز رها نمی کنیم. ومن با خودم پرسیدم ازطراوت وسرزندگی وصمیمت هفت سین ونوروزچه دلبستگی ای خالص تر ودلنشین تر؟.... نمی دانم چرا امسال بیشتر ازهرسال، نوروزبرایم حضوری پررنگ داشته است. به خصوص سالی که به صورت کلی سال "هاله" بوده است: برای رییس جمهوری مان ساله هاله نور وبرای ایران وایرانی هاله ای از نگرانی. نگرانی دمادمی از گران شدن مایحتاج عمومی زندگی تا تورمی عنان گسیخته، از بسته شدن روزنامه ها تا دستگیری روزنامه نگاران، ازممنوع الخروج کردن روشنفکران تا زندانی کردن فله ای زنان، از بستن سازمان های غیردولتی تا ناامن شدن ارتباط با دنیای خارج. </p>

<p>شاید سال آینده از این نگرانی کم بشودو اگر خدابخواهد با کم تر شدن نور هاله، رییس جمهورمان هم پای روی زمین بگذارد وبا واقعیت های دنیای معاصرآشتی کند. امیدوارم خیلی دیرنشده باشد....</p>]]></description>
         <link>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/03/_85.html</link>
         <guid>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/03/_85.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 20 Mar 2007 23:31:30 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سالی برای جراحی خود</title>
         <description><![CDATA[<p>مطلبی از مریم ابریشم کار وبلاگ (<a href="http://silkwork.blogfa.com/">روز چهل و سه طلوع</a>)</p>

<p><img alt="p14.jpg" src="https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/p14.jpg" width="413" height="300" /></p>

<p></p>

<p>بهار رسید. هر چند برای من که در دبی زندگی می کنم فصلها انگار فرقی با هم ندارند. درختهای نخل هیچ وقت در بهار سبز نمی شوند که در پاییز بخواهند زرد شوند و در زمستان خیالی هوای جنوب به خواب زمستانی بروند. همیشه نخل نخل است و انگار با فصل کاری ندارد.<br />
من هم نخل بودم. دست کم در این یکسال که روزها آمدند و رفتند و زمان چنان می گذشت که فرصتی برای تغییر رنگ هم نبود.<br />
 </p>]]>
        <![CDATA[<p>سال 1385 گذشت. هر چند با غصه ای از مشکلات تحصیلی ام آغاز شد اما به یک ماه نکشید که توانستم اعتماد به نفسم را دوباره به دست بیاورم. اعتماد به نفس بازیافته در زندگی ام اثر شگرفی داشت که مهم ترین آن توسعه زندگی اجتماعی ام بود. انگار تا وقتی دانشجو هستی توسعه روابط اجتماعی در محدوده معرفی خودت به عنوان یک دانشجو با قی می ماند اما بعد از فارغ التحصیلی مساله فرق می کند. به دنیای واقعی بدون تئوری خوش آمدی.</p>

<p>همیشه از سالهای فرد خوشم نمی آمد اما این بار سال خوش یمنی برایم بود. آدم های جدیدی را از نزیدک دیدم. از نظر شغلی به جایگاه خوبی رسیدم و از همه مهمتر در شهر گرانی مثل دبی توانستم به استقلال مالی برسم. مزه استقلال مالی در روزهای آخر سال هنوز زیر زبانم هست. به به چه مزه ای!</p>

<p>کتاب کم خواندم چون کتاب فارسی کم داشتم و صد البته پشت گوش انداختن خودم هم بود. اما کتاب بی نظیری خواندم که تحول دومی را در این سال برایم رقم زد؛ «راه هنرمند، بازیابی خلاقیت». فیلم زیاد دیدم و تقریبا هر هفته یک گالری رفتم. فراموش نکنید که بسیار هم وبگردی کردم.<br />
اخبار جنگ لبنان و مسایل مربوط به انرژی هسته ای ایران از دلهره آورترین اخبار امسال برایم بودند. نمی دانم واقعیت زندگی روزمره در ایران در این یکسال که نبودم چه تغییری کرده اما احساس می کنم صدایی که پشت تلفن می شنوم یا چتی گه گاهی با بعضی رفقا می کنم پر از غمی است که پذیرفته شده. نمی دانم! غم را می توان پذیرفت؟</p>

<p>به غیر از ناقابل چند روز، تمام سال را در دبی بودم. دبی و جامعه ایرانی های دبی را خیلی بهتر از قبل می شناسم. به نظرم می آید که هویت ایرانی مثل یک دامن چهل تکه است. در دبی این دامن خیلی خوب خودش را نشان می دهد. تفاوتهای فرهنگی میان همین جامعه کوچک چند صد هزار نفری به قدری است که گاهی بر سر مبارک شاخی هم سبز می شود! </p>

<p>... پر حرفی نکنم. به هر چیز برجسته ای که در همین لحظه های آخر سال به ذهنم آمد نوکی زدم. شاید بهتر باشد برای سالی که گذشته نامی انتخاب کرد تا برای سالی که هنوز نیامده. اگر قرار باشد برای زندگی شخصی و اجتماعی ام در سال 85 نامی انتخاب کنم می گذارم: «سال جراحی خود». جراحی خود تئوری امسال من بود، درباره اینکه خودت را روی تخت جراحی بخوابانی، تیغ را در دست بگیری و موشکافانه خودت را از گذشته تا حال جراحی کنی. ببینی بر تو چه گذشته؟ از خانواده تا جامعه با تو چه کرده اند؟ و سپس به دقت ببینی خودت با خودت چه کردی؟ جراحی که تمام شود، یک دوره نقاهت دارد و بعد تو خوب خواهی شد... سال نو مبارک           </p>]]></description>
         <link>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/03/post_177.html</link>
         <guid>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/03/post_177.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 20 Mar 2007 23:26:43 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>برنامه شروع شد</title>
         <description><![CDATA[<p>برنامه شروع شده <a href="https://bbcbreakingnews.pages.dev/persian/programmes/story/2007/03/070314_she-norouz-trailer.shtml">راههای مختلفی</a> برای گوش کردن وجود داره<br />
<img alt="pic5.jpg" src="https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/pic5.jpg" width="413" height="300" /></p>

<p><br />
جان کاپیتان برنامه امشبه (مسوول استودیو)<br />
<img alt="pic5.jpg" src="https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/pic6.jpg" width="413" height="300" /></p>

<p><br />
شیرین پل ارتباطی بین دنیا داخل و خارج استودیو</p>

<p><br />
داخل استودیو هم معلوم نیست که چه خبره</p>

<p><img alt="pic7.jpg" src="https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/pic7.jpg" width="413" height="300" /></p>

<p>مجریان برنامه: شادی، مریم و بهزاد</p>

<p><img alt="pic9.jpg" src="https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/pic9.jpg" width="413" height="300" /></p>

<p><br />
اینهم سوخت مسوول استودیو </p>

<p><img alt="pic9.jpg" src="https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/pic8.jpg" width="413" height="300" /></p>]]>
        </description>
         <link>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/03/post_176.html</link>
         <guid>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/03/post_176.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 20 Mar 2007 23:01:30 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title> لا لا لای لا لای ...</title>
         <description><![CDATA[<p><strong>مطلب از نازلی کاموری (<a href="http://sibiltala.blogspot.com">وبلاگ سیبیل طلا</a>)</strong><br />
 <br />
<img alt="pic_4.jpg" src="https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/pic_4.jpg" width="400" height="300"  align="left"/></p>

<p>با توجه به این که در کجا نوروز را جشن میگیرید، در آذربایجان، افغانستان، ایران، تاجيکستان، کردستان نوروز می تواند معناهایی متفاوت داشته باشد. واقعیت این است که به هر حال يک پدیده فرهنگی جدا از ساختار معنایی اش چه مفهومی می تواند داشته باشد؟</p>

<p> در طی صد سال گذشته اتفاقات هولناکی برای مردمانی که نوروز را در این مناطق جغرافيايی جشن می گيرند افتاده است که معنی نوروز را دگرگون کرده. ایرانی ها شاهد دو انقلاب و چندين جنگ بوده اند. کردها تمام صد سال گذشته را در جنگ و بحران زندگی کرده اند. تاجيک ها و آذری های عضو اتحاد جماهير شوروی،  قبل و بعد از فروپاشی از بحران های اقتصادی رنج کشيده اند و مردم افغانستان هم که داستان شان شهره آفاق است.  این رویدادهای هولناک باعث شده که ميليون ها آدم که تعلقات فرهنگی به این مناطق دارند، امروز نوروز را در جغرافیایی بيگانه با فرهنگ شان، در زمان و مکانی خارج از ساختار معنایی نوروز جشن می گيرند.<br />
</p>]]>
        <![CDATA[<p>برای من که متعلق به گروه ایرانيانی هستم که در همه جای این کره خاکی پراکنده شده اند، مهاجرت کرده اند، يا در تبعيد اند همه چيز نوروز متفاوت هست. برای من نوروز مثل يک پوسته توخالی از آن پديده فرهنگی است که بايد اینجا در کانادا  با يک تلاش مذبوحانه باز توليدش کنم. يعنی بايد در يک روز کاری که متفاوت از هيچ روز کاری ديگری در کانادا نيست، با نگرانی هرچه بيشتر از صاحب کارم- دانشگاه ام اجازه بگيرم، خودم را سريع به مغازه های ایرانی برسانم، سنجد، سمنو، سير، سبزه، سنبل، آجيل،  وشرينی بخرم، سفره هفت سين ام را بچينم، با دوربين ديجيتال ام برای این مطلب عکسی از خودم و هفت سین ام بگيرم، و در آن لحظه آخر حتی نبايد لبخندم را فراموش کنم چرا که نوروز است و موسم شادی.</p>

<p> <br />
سوالی که باید به آن فکر کنیم این است که آیا نوروز می تواند مفهومی معنی دار باشد بیرون از جغرافیای فرهنگی ااش؛  مثلا در تورنتو، در جایی که برای اکثریت قریب به اتفاق جامعه روز 20 مارس تنها روز کاری ایست مانند روزهای دیگر. «نوروز در غربت» برای میلیونها انسانی که ناگزیر از تن دادن به آن هستند مفهومی ست کاملا متفاوت از «نوروز اصلی» از «نوروز ناب» که مهمترین رویداد سال است در جغرافیای فرهنگی خودش. «نوروز اصلی»  رویدادی ست که در «سرزمین مادری» از ماهها قبل برایش تدارک دیده میشود و تمام جامعه از بالا تا پایین نزدیک شدن آن را منعکس میکند. و اگر «نوروز غربت» رویدادی ست ماهیتا متفاوت از نوروز در سرزمین مادری این ماهیت متفاوت چیست؟  نوروز در غربت به کدام نیاز ما پاسخ میدهد و کدام نیروست که مارا به زنده نگاه داشتن آن در زمان و مکانی بیگانه با نوروز وامیدارد؟</p>

<p> <br />
برای من نوروز در غربت باز توليد احساس های نوستالژيکی ست که با خود حمل می کنم. هميشه در چند ساعت قبل و بعد از سال تحويل دچار نوستالژی های شکموآنه و عاشقانه می شوم.  عاشقانه برای اینکه دلم شديداً برای پدر بزرگم "بابو" تنگ می شود و شکموآنه برای اینکه هيچ ماهی ای در دنيا طعم ماهی سفيد دريای خزر را ندارد. ياد بندر انزلی می افتم که تمام نوروز های کودکی ام را آنجا سر کرده ام. ياد بابو می افتم که باهم به بازار ماهی  فروش ها می رفتيم و برای خريدن بهترين ماهی سفيد چانه می زديم. در شهر دوزبانه انزلی پدر بزرگ من بسيار به درد می خورد اگر ماهی فروش ترک بود به آذری  چانه می زديم و اگر گيلک بود به گيلکی. در راه بازار تا خانه بابو به من ياد می داد که چطور فکر کنم. ياد می داد که چطور با  وجود ديدن بی عدالتی های اطراف ام، اندوه زندگی را با اميد به زندگی جایگزین کنم. اميد به تغيير در محيط اطراف ام در دنيای پيرامون ام.</p>

<p> <br />
سال 85 برای تمام کسانی که دغدغه های مشابه با من دارند سالی بود پر از نگرانی. نگرانی برای ایرانيانی که به خاطر فعاليت های مدنی شان در زندان بودند و هستند: برای دانشجويان، کارگران شرکت واحد، فعالين حقوق زنان، و معلم هايی که  تحویل سال را در زندان اوين سپری خواهند کرد. از همه مهمتر نگرانی برای وضعيت ایران در مقابل شورای امنيت و تحريم های اقتصادی ای که می تواند کمر تک تک ایرانی ها را بشکند.</p>

<p> می گويند بايد سال نو را با آرزو های خوش آغاز کرد. من می گويم در این دنیای قاراشمیش که من  در آن زندگی می کنم شايد بايد سال نو را با نفرين آغاز کرد. پدر بزرگ ام وقتی آدم ها، کشور ها، و قدرت های زورگو را نفرين می کرد می گفت که "خدايا اینها را با کار خودشان گرفتار کن."</p>

<p>با کار خودشان برای اینکه ديگر بلای روز زندگی ديگران نشوند. این هم دعای نوروز من است . خدايا تمام کسانی که بلای جان مردم من هستند را به کار خودشان گرفتار کن!!</p>

<p> در نهايت بايد اضافه کنم که هيچ نوروزی بدون صدای هايده و "يک امشب شبه عشقه" معنی ندارد. بنابرين دستا بالا همگی قر:</p>

<p>آهان اینه</p>

<p>بيا جلو</p>

<p>جوووون</p>

<p>ها لا لا لای لا لای ها لا لای لای </p>

<p>هالالا لای لا لای ها لا لای لای</p>]]></description>
         <link>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/03/post_175.html</link>
         <guid>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/03/post_175.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 20 Mar 2007 22:11:12 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>عید آمد و عید آمد ...</title>
         <description><![CDATA[<p>دیروز به این فکر افتادم که به صورت آزمایشی <a href="https://bbcbreakingnews.pages.dev/persian/programmes/story/2007/03/070314_she-norouz-trailer.shtml">برنامه وِیژه رادیویی بی بی سی </a>را یکجورایی "بلاگم". یک آزمایش برای وصل کردن رسانه ای قدیمی به جدید، البته می دونم که در انتها به دلیل دور بودن این دو از یکدیگر، وبلاگ نقش تکمیلی رادیو را بازی خواهد: گذاشتن عکس پشت صحنه، خرابکاریها (خدای نکرده) و اتفاقات جالبی که در رادیو پوشش داده نمیشه.</p>

<p></p>

<p>در ضمن چندتا از اهالی وبلاگستان فارسی هم از سالی که گذشت و سالی که دوست دارن پیش رو داشته باشن در اینجا خواهند نوشت.</p>

<p><img alt="pic_2.jpg" src="https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/pic_2.jpg" width="400" height="300" /></p>

<p>عید امسال بخش فازسی را تحویل گرفتن و در جلو در ورودی (طبقه همکف) میزی را گذاشتن با یک هفت سین کامل بر روی آن، البته با همت بچه های بخش فارسی.</p>

<p><img alt="pic_2.jpg" src="https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/pic_3.jpg" width="400" height="300" /></p>

<p>رو در آسانسورها هم یک کاغذی نصب شده با توضیحاتی در مورد سال نو ایرانی بر روی آن</p>

<p><img alt="pic_2.jpg" src="https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/pic_1.jpg" width="400" height="300" /></p>

<p> این هم از تابلوی ورودی بخش فارسی</p>

<p>مطالب بیشتر به زودی همینجا!</p>]]>
        </description>
         <link>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/03/post_173.html</link>
         <guid>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/03/post_173.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 20 Mar 2007 21:49:44 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چی از چی بهتره؟</title>
         <description><![CDATA[<p>به نظر شما چه تابلویی قشنکه؟ مثلا یه تابلو از غروب خورشید در ساحل؟ یه تابلو از جنگل؟ یه تابلو از جنگ؟ یا یه تابلو از فرشته های توپول موپول سفید؟</p>

<p>واقعا چی قشنگه؟  آیا یه چیزی که در نظر من زیباست ممکنه در نظر یه نفر دیگه خیلی زشت باشه؟ یا حتی همون چیز ممکنه در شرایط دیگه ای به نظر خودم هم چندان خوش آیند نیاد؟</p>

<p>چقدر سوال کردم!!!</p>

<p>من چند روز پیش گذارم به فرودگاه هیترو لندن افتاده بود. اونجا در مسیر بین ترمینال تا ایستگاه مترو، تصویرهایی روی دیوارهست که خیلی جالبه. این عکس ها تبلیغ هایی برای بانک HSBC هستن و تا اونجایی که من درک کردم هدفشون اینه که بگن، این بانک برای هر کسی با هر عقیده و سلیقه و فرهنگی مناسبه.</p>]]>
        <![CDATA[<p>حالا برای مثال براتون چند تا از این عکسا رو تشریح میکنم: هر یه تابلو شامل چهار تا عکسه، که پایینش در یک کلمه درباره اون عکس توضیح داده شده. این عکسها دو به دوباهم یکی هستن با این تفاوت که نوشته پایینشون جا به جا شده. مثلا یکیش تصویر دو تا پیر مرده، یکی آسیایی و یکی سفید پوست. یه بار زیر یکیش نوشته پیر و زیر اون یکی نوشته عاقل و بعد  این نوشته ها جا به جا شده. به نظر من که هر دو تا عکس با هر دو تا نوشته جور بود.</p>

<p>همه اینا رو گفتم که بگم آدما احساسات و سلایقشون خیلی با هم متفاوته ولی هیچ مقیاسی وجود نداره که بگیم کدوم درسته یا کدوم بهتره...   </p>]]></description>
         <link>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/01/post_169.html</link>
         <guid>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/01/post_169.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 26 Jan 2007 14:56:36 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اینجا چه خبره؟</title>
         <description><![CDATA[<p>اینجا ( منظورم همین جاییه که ما شب و روز با اخبار سر و کار داریم) مثل یه خونه می مونه بالای ابرا- هر چیزی که رو زمین اتفاق می افته برای ساکنای این خونه خیلی دوره. اما از طرف دیگه هر اتفاقی که رو زمین می افته، ما قبل ازاونایی که رو زمینن ازش خبردار می شیم. تازه به اونا هم ما می گیم که رو زمین چه خبره...<br />
البته ما خودمون هم گاهی شال و کلاه می کنیم و میایم رو زمین ولی اونموقع دیگه نه می دونیم نه می خوایم بدونیم چه خبره...</p>]]>
        <![CDATA[<p>جالبه که خبرهایی که اون پایین برای هممون خیلی تاثیر گذاره، این بالا کاملا یه ماهیت دیگه پیدا می کنه... چجوری بگم... مثلا ماجرای اعدام صدام حسین برای یه آدمی که خبرو میشنوه، یا ترسناکه یا خوشحال کننده یا تاسف آور ولی اینجا اینجوری نیست برای ما همین موضوع جور دیگه ایه، احساس شخصی جایی نداره. فوری همه به این فکر می افتن که با کی مصاحبه کنن یا ببینن نظر مردم جاهای مختلف دربارش چیه یعنی به یه چیزی شبیه پارچه تبدیل میشه.  ما مثل خیاطها با نخ وسوزن و قیچی مون ازش یه چیزی میدوزیم که هرچند از همون پارچس اما یه خیاط دیگه ممکنه یه مدل دیگه ازش در بیاره...</p>]]></description>
         <link>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/01/post_168.html</link>
         <guid>https://bbcbreakingnews.pages.dev/blogs/r7/2007/01/post_168.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 08 Jan 2007 17:13:02 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
